قضیه مرثیه شاعر

 

یک شاعر عالی قدر بود در کمپانی

که از و صادر میشد اشعار بی معنی.

آمد یک قضیه ی اخلاقی و اجتماعی

تو شعر در بیاورد،اما سکته کرد ناگهانی.

اول او کردش سکته ی ملیح،

بعد سکته ی وقیح و پس قبیح؛

بالاخره جان به جان آفرین سپرد،

از این دنیای دون رختش را ور داشت و برد:

لبیک حق را این چنین اجابت کرد،

دنیایی را از شر اشعار خودش راحت کرد؛

رفت و با ملایک محشور گردید،

افسوس که از رفقایش دور گردید.

اگر او بود دست ما را از پشت می بست،

راه ترقی را به روی ماها می بست.

از این جهت بهتر شد که او مرد،

گورش را گم کرد و زود تشریفاتش را برد.

اما حالا از او قدر دانی می کنیم؛

برایش مرثیه خوانی می کنیم؛

تا زنده ها بدانند که ما قدر دانیم،

قدر اسیران خاک را ما خوب می دانیم.

اگر زنده بود فحشش می دادیم؛

تو مجامع خودمان راهش نمی دادیم.

اما چون تصمیم داریم ترقی بکنیم:

اینست که از مردنش اظهار تاسف می کنیم.